مقدمه

صوفيان براي نفس دو تعبير دارند: يكي به معني حقيقت ذات انساني، دوم به معني جميع قواي شيطاني از قبيل غضب، شهوت، حقد، حسد، طمع و غيره. اغلب عرفا از جمله مولانا شرط رسيدن به معرفت را تهذيب نفس از صفات فوق
دانسته اند. زيرا آينه‌ي باطن بايد پاك و صيقلي باشد كه بتواند صورت حقيقي را نمايش دهد. در ضمن ضرر و زياني كه انسان از شرّ نفس خود مي بيند به مراتب بيشتر از زياني است كه مردم به او مي رسانند. وقتي بشر به طبيعت حيواني و لذّات حسي كه منشا اخلاق ناپسند است اهميت مي دهد در مرتبه‌‌ي نفس اماره قرار دارد و بالاخره تجلي خوي فرشتگي انسان را به مرتبه‌ي نفس مطمئنه مي رساند و شايسته است كه به قرب ربوبي نايل شود و به معرفت قلبي برسد. در عرصه شعر تعليمي عرفاني سنايي غزنوي اولين كسي است كه افكار عرفاني را وارد شعر كرد. عطار (بنابر گفته‌ي دكتر شفيعي كدكني) دومين قله‌ي خيزاب درياي عرفان است و سومين و بلندترين كوه موج آن مولوي است كه وجودش بدون سنايي غير قابل تصور است.

 


انگیزه­ گرایش به رمز و صور خیال در آثار عرفا  

دلایل گوناگونی سبب شد تا برخی از واژه­ هانزد صوفیه به صورت کنایه و رمز استفاده شود. در ابتدای قرن پنجم که عقاید نو افلاطونی و وحدت وجودی با تصوف اسلامی آمیخته شد. فقهای متعصّب و گروهی از دینداران به این امر معترض شدند و عقایدی چون اتحاد عاقل و معقول، فیضان عالم وجود از مبداء اول، گرفتاری­های روح انسان در بند بدن، آلودگی به آلایش­های ماده، ریاضت و تصفیه­ی نفس و ... رواج یافت. و عرفا و صوفیه می­خواستند که با پر و بال عشق به سوی خالق محبوب پرواز کنند. از این روی صوفیه مورد تکفیر فقها و متشرعین قرار گرفتند. به نظر دکتر صبور عوامل فوق سبب تمایل صوفیه به رمز و کنایه شد و خود را مقید به تعبیرات خاص کردند و کلمات را در معانی مجازی بسیار دور به کار بردند و سالکان را به لب فرو بستن و مخفی داشتن اسرار توصیه کردند.

هر که را اسرار حق آموختند

 

مهر کردند و دهانش دوختند

(مولوی)

و شاعرانی به عرصه آمدند که معانی مجازی تمثیلی و مفاهیم عرفانی را به استعاره و کنایه، رساندند. و برای موثر ساختن اندیشه­های خود از نازک خیالی­های ادبی استفاده کردند و رفته رفته زیورهای سخن به شکل چشم­گیرتری خود را نمایان ساخت.[1]

پورنامداریان، مسئله­ی عشق به معشوق حقیقی یا مظاهر آن مثل پیر یا مرشد را دلیل پیدایش رمز در اشعار صوفیانه به ویژه غزل، می­داند. این عشق در ابتدا با راز و نیازهای ساده رابعه با خدا نمایان شد و با هیجان حماسی با یزید و حلاج به صورت میراثی ارزشمند به احمد غزالی، عین القضات، روزبهان، عطار و مولوی رسید  و از زمان سنایی (ق 5) بن مایه­ی اصلی شعر غنایی قرار گرفت.

عرفا برای بیان تجربه­های عرفانی خود، به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه، از زبان رمز و اشاره استفاده کرده­اند. زیرا موضوع معرفت صوفیانه خارج از محسوسات و دایره تعلق است و دیگر این که دل یا روح یا نفس انسانی که خارج از درک حس و عقل است وسیله­ی رسیدن به این شناخت است و عارف با مجاهدت و تزکیه­ی نفس است که به معرفت دست می‌یابد. پس عارف برای حسی کردن تجارب و قابل فهم عموم پیدا کردن مفاهیم عرفانی کلامش را به زیور رمز و دیگر صور خیال می­آراید. به عقیده­ی دکتر پور نامداریان در یک اثر رمزی کلماتی که مدلول­شان اشیای محسوس می­باشد در ظاهر نامفهوم به نظر می­رسد پس باید معانی دیگری جز معنی اصلی برای آن­ها برگزید. اما در مورد مفاهیم انتزاعی، صفات، قیود و حروف نمی­توان جز معنی حقیقی و متعارف که از آن­ها برداشت می­شود، به معنی دیگر تأویل کرد، «جز آن که با تأویل نام‌های دال بر اشیای محسوس، بار معنوی آن­ها نیزدر محدودۀ معنی حقیقی تغییراتی به مناسبت رابطۀ هم نشینی جدید در ذهن مخاطب یا خواننده می­پذیرد. پس وقتی زبان عهده­دار بیان تجربه­ای می­شود که بیرون از حوزۀ تجربیات حسی و در عین حال کاملاً شخصی است در واقع همه اجزاء و مفرداتش رمز گونه  خواهد شد. چرا که کلمات از سطح معانی متعارف خود تجاوز می­کند و مجازی می­شود.»[2]

 


تمثیل

«تمثیل مانند استعاره، مفاهیم روحانی در روان شناسی یا مفاهیم عقلانی انتزاعی را به زبان مادی و ملموس بیان می‌کند.»[3] دکتر پور نامداریان در ادامه تمثیل را حکایت یا داستان کوتاه یا بلندی می­دانند که بیان کننده­ی فکر یا پیامی با موضوع اخلاق، عرفان، دین، اجتماع و سیاست می­باشد که اگر نتیجه منطقی آن آشکار باشد و به روشنی مطرح گردد به آن مثل یا تمثیل گفته می­شود و اگر دست­یابی به آن محتاج­ اندیشه و تخیّل و تفسیر باشد تمثیل رمزی نامیده می­شود. شخصیت­ها بین هر دو نوع تمثیل مشترک است یا حیوان­اند یا اشیاء و یا انسان می­باشند.

 

انواع تمثیل

«1- حکایات کوتاهی که عناصر سازنده آن و نیز شخصیت­ها در آن بسیار معدود است و معمولاً یک حادثه ساده و معمولی را بیان می­کنند. این­ها را باید مثل و تمثیل­هایی شمرد که همیشه با یک پیام اخلاقی همراه می­شوند. در واقع نوعی از استدلال است که برای اقناع مردم عادی و انتقال فکر به آن­ها بهترین شیوۀ بیان است.

2- حکایات و داستان­هایی که معمولاً بلندتر از حکایات گروه اول هستند و عناصر سازنده و شخصیت­های آن متنوع­تر و حادثه­ای که بیان می­کنند پیچیده­تر است. معمولاً فکر و پیام به طور کلی و مختصر در آغاز ذکر می­شود، سپس کل داستان نقل می­شود و چون طول داستان از طول فکر بلندتر است در انتهای داستان اجزای آن، تفسیر می­شود و تشبیهات جزیی دیگری در بطن تشبیه کلی نیز هست که با تفسیر نویسنده آن­ها نیز روشن می­شوند و ابهامی برای خواننده باقی نمی­ماند.

3- داستان­هایی است که صورت مکتوب آن­ها بی­هیچ گونه توضیح و تفسیر تمثیلی و مقایسه با یک فکر و پیام وجود دارد ... آن چه قصد اصلی نویسنده است و اعتبار دارد در روایت خود داستان است. نه درس اخلاقی و ایراد پند و اندرز.» [4]

میرصادقی در کتاب عناصر داستان می­گوید: «تمثیل یک معنای آشکار دارد و یک یا چند معنای پنهان در تمثیل، نامحسوس به شکل و کیفیت محسوس ارائه می­شود.»[5]

 

تفاوت تمثیل و نماد

«مبنای رمز برخلاف تمثیل فقط استعاره یعنی شباهت بیان محسوس که مدلول است و دال که معقول است و یا قیاس آن دو بر حسب مشابهت نیست. رمز بر تماثل مبتنی است ولی تمثیل نیست وگفتنی است که در فرهنگ غرب از دیرباز رمز را به تمثیل تقلیل داده­اند.»[6]

میرصادقی تمثیل را نوعی تصویرنگاری می­داند که از روی اندیشه­ی قبلی مفاهیم اخلاقی از قبل تهیه شده به افراد و اشیاء و اتفاقات انتقال می­یابد، در حالی که نمادگرایی تجسم احساسی هستی­ها و جوهرهایی است که قبلاً درک  نشده باشد و به جز شکل نمادین خاصی هم قابل درک نباشد.»[7]

 

تمثیل و عدم واقعیت در آن

در داستان­ها آشکارترین شکل نشانه­های عدم واقعیت در تصویر خیالی شخصیت بخشی ظاهر می­شود وقتی اعمال و رفتار انسان­ها از اشیاء و حیوانات سر می­زند، ذهن را به این موضوع معطوف می­کند که هر شیء یاحیوانی نماینده شخص یا گروه خاصی از انسان­ها، یا اخلاق گوناگون و مراتب اجتماعی مختلفی می­باشد. در آثار سنایی، عطار، مولوی و ... می­بینیم که این گونه کلمات در معنی مجازی به کار رفته­اند و نسبت دادن افعال انسانی به آن­ها عدم واقعیت را به خوبی اثبات می­کند به همین دلیل است که مولوی توصیه می­کند که به ظاهر داستان و حکایت نگاه نکنیم بلکه جستجو­گر دانه­ی معنی باشیم.

ای برادر قصه چون پیمانه­ای است

 

معنی اندر وی مثال دانه­ای است

دانه معنی بگیرد مرد عقل

 

ننگرد پیمانه را گر گشت نقل[8]

 

تمثیل نفس در حدیقه

تمثیل دزد خانه

سنائی در تشبیه تمثیلی نفس امّاره لذّت جو را به دزدخانه تشبیه می­کند که باید خانه­ی دل و دین را از غارت او در امان داشت. ایشان دزدی نفس امّاره را با دزدی غیر آن مقایسه می­کند که نفس امّاره کالایی نفیس و ارزشمند یعنی دل و وجود انسان را می­رباید اما دزد ناگه (دزد خانگی) لوازم منزل که اجناسی پست از نظر معنوی هستند، می­دزدد. در هر حال «دزد خانگی کالاهای قیمتی را که در خزانه گذاشته­ای می­برد.»[9] و خوشحالی که پارچه­هایت رانبرده اما منتظر روزی باش که دست به گنجینه­ی دل و دینت ببری و کالای نفیست را نیابی. در ادامه پلنگ و موش را استعاره از نفس امّاره یا شیطان می­آورد که با وجود دشمنان درونی و غافل از حیله و مکر شیطان به راحتی خوابیده­ای.

دزدخانه است نفس حالی بین

 

 

زونگه دار خانه دل و دین

دزد ناگه خسیس دزد بود

 

دزد خانه نفیس دزد بود

چون ظفر یافت دزد بیگانه

 

نبرد جز که خردۀ خانه

باز چون دزد خانه در نگرد

 

همه کالای دور دست برد

تو خوشی زآنکه پیش تست قماش

 

 

زان دگرها خبر نداری، باش

تاکنی دست زی خزینه فراز

 

آنچه به بایدت نبینی باز

از درونت پلنگ و موش بهم

 

تو همی خسبی، اینت جهل و ستم

غافل از کید و حیلت شیطان

 

کرده شیطان زمکر قصد بجان

(حدیقه الحقیقه، ص 471)

 


گفتگوی هر روزه پیر با نفس

سنایی در این  تمثیل گفتگویی را بین نفس ناطقه که مرتبه کمال نفس می­باشد با نفس امّاره که در مقام شهوانی و بهیمی نفس است، مطرح می­کند. سالک مدام از نفس امّاره خویش مراقبت می­کند و با رنج و ریاضت او را مطیع خویش می­سازد.

بود پیری به بصره در زاهد

 

که نبود آن زمان چنو عابد

گفت هر بامداد برخیزم

 

تا از این نفس شوم بگریزم

نفس گوید مرا که هان ای پیر

 

چه خوری بامداد کن تدبیر

باز گومر مرا که تا چه خورم؟

 

منش گویم که مرگ و در گذرم

گوید آنگاه نفس من با من

 

که چه پوشم؟ بگویمش که کفن

بعد از ان مر مرا سوال کند

 

آرزوهای بس محال کند

که کجا رفت خواهی ای دل کور؟

 

منش گویم خموش، تالب گور

تا مگر برخلاف نفس نفس

 

بتوانم زدن زبیم عسس

بخ بخ آن کس که نفس را دارد

 

خوار و در پیش خویش نگذارد

(حدیقه الحقیقه:133)

تمثیل جدال با نفس

در این تمثیل پرسش و پاسخی بین شخص زاهد و فرد دانا صورت می­گیرد. روزی فردی زاهد و پارسا برای عزلت به بالای کوهی رفت و صومعه­ای بنا کرد. یک روز فرد دانایی که از آن جا عبور می­کرد از زاهد سوال کرد که چرا در کوه سکنی گزیده است؟ زاهد هم گفت: دنیا پرستان در جستجوی لذات دنیوی و نفسانی هلاک شدند. دنیا که مثل باز می­باشد و شکار خود را در دنیا می­جوید هر لحظه به اهل دنیا که هم­نشین بلا و رنج­ است و به فرد تنها مانده از دوست می­گوید: وای به حال کسی که از من دوری نکند و در میل به من بی پروایی کند. من هم زندگی در بالای کوه را برای ایمن ماندن از بدی­های دنیا برگزیدم. دانا از هم نشین او سوال می­کند و زاهد نفسش را معرفی می­کند و این که ناگزیر است نفس امّاره هم جوارش باشد زیرا در خلقت با او هم خانه بوده ا ست.

گفت دانا که با تو اینجا کیست

 

بر سر کوه پایه حالت چیست؟

گفت زاهد که نفس من با من

 

هست روز و شب اندرین مسکن

گفت دانا که پس نکردی هیچ

 

بیهده راه زاهدان مبپیچ

گفت زاهد که نفس دوخته­اند

 

درمن وزی ویم فروخته­اند

نتوانم زوی جدا گشتن

 

چه کنم چاره رها گشتن؟

(حدیقه الحقیقه، ص 134)

امّا فرد دانا باز قانع نمی­شود و می­گوید که نفس راهنمای تو به بدی است و زاهد در پاسخ می­گوید: من نفس را شناخته­ام و هم چون طبیبی می­باشم که شبانه روز به درمان نفس بیمار مشغول هستم او را از شهوت باز می­دارم از خوراک مادی دو دانه با قلی بیشتر به او نمی­دهم خانه را برایش مثل گورستان کردم. زمانی که نفسم به خواب رفت و توانستم زمام اختیارش را در دست بگیرم در آن هنگام با عجله نماز می­گزارم.

گفت با زاهد آن ستوده حکیم

 

 

نفس افعال بد کند تعلیم

گفت زاهد که من بساخته­ام

 

زآنکه من نفس را شناخته­ام

هست بیمار نفس و من چو طبیب

 

می­کنم روز و شب ورا ترتیب

به مداوای نفس مشغولم

 

زانکه گوید همی که معلولم

گاه نهیش کنم من از شهوات

 

تا مگر باز ماند از لذات

قوتش از با قلی دو دانه کنم

 

خانه بروی چو گور خانه کنم

ساعتی نفس چون شود در خواب

 

من کنم یک دو رکعتی بشتاب

(حدیقه الحقیقه، ص 135 و 134)

تمثیل صفات ناپسند نفس در سیرالعباد الی المعاد

سنایی این مثنوی را با مخاطب قرار دادن باد آغاز می­کند او از باد به عنوان برید نام می­بردو آن را مشابه روح قرار می‌دهد سپس از هبوط نفس انسانی به عالم سفلی سخن می­گوید. در ادامه نفس نامیه و نفس حیوانی و قوای آن­ها را توضیح می­دهد. با بیان صفات زشت آن­ها خود را اسیر این زشتی­ها می­بیند و در پی رهبر و دلیل راه است. که پیری نورانی همراه او در این سفر معنوی می­شود.[10]

سنایی در این سفر پس از برخورد با صفات ناپسند نفسانی آن­ها را به هیأت حیوانات وموجودات مختلف می­بیند.

 

تصویر بخل

آن­ها مثل چنگ سرخود را پایین انداختند. خوشحالی در چهره­شان وجود ندارد. از ماه و آفتاب و روشنی گریزانند حتی از سایه­ی خود نیز فرار می­کنند. حیوان ساکن در دیار بخل افعی است که یک سر و هفت صورت و چهار دهان دارد و با هر دم خود موجودات را فرو می­بلعد.

همه سر پیش در فکنده چو چنگ

 

 

همه واپس درنده چون خرچنگ

هیچ اوبار با خندان نی

 

خانه پر استخوان و دندان نی

وز پی آنکه چون فشاند نور

 

همه از آفتاب و مه رنجور

افعیی دیدم اندر آن مسکن



 

یک سر و هفت روی و چار دهن

هر دمی کز دهن برآوردی

 

هر که را یافتی فرو خوردی

 

(سیرالعباد: 24 و 23)


تصویر کینه

سنایی در منزل کینه، دیوهای بسیاری را  می­بیند که چشم­هایشان در گردن و زبان­هاشان در دلشان بوده و بدنشان مثل دهان نهنگ پر از دندان و دل آتشین آنها مثل آهن و سنگ سخت و محکم بوده است.

دیو دیدم بسی در آن منزل

 

چشم در گردن و زبان در دل

دل چون کام سهند پر سندان

 

تن چو کام نهنگ پر دندان

همچو مال یتیم بیرون خوش

 

لیک هنگام آزمون آتش

آهن و سنگ هر یکی بدرنگ

 

دل پر آتش بسان آهن و سنگ

(سیرالعباد: 27 و 26)

تصویر طمع

سنایی طمع را به شکل گروهی سیاه چهره،  مرغابی و ابرهای سیاه ترسیم می­کند. و آن را نای انبانی (ابزار موسیقی) با سه گردن و دو دهان می­بیند. در ظاهر مثل میمون­اند که سریع می­دودند و سر و دمشان مثل روباه و سگ است.

دیو لاخی بدیدم از دوده

 

قومی از دوده دوزخ اندوده

وحشیان سیه چو ماغ و چو میغ

 

همه بر تیغ که چو گوهر تیغ

همه پر باد همچو نای انبان

 

همچنو با سه گردن و دو دهان

کپیانی در و دونده بتک

 

سر و دمشان بسا به روبه و سگ

(همان: 28 و 27)

تصویر شهوت

شهوت به صورت جادوگران ساکن در قلعه­ای تصور شده که بدنشان مثل انسان، سرشان مانند اژدها و دمشان شبیه ماهی و پاهاشان به شکل مور سست و ضعیف و از جنس آب است و فرق سرشان نیز از آتش می­باشد.

قلعه­ای در جزیره­ی اخضر

 

وندر آن جادوگران صورتگر

اژدها سر بدند و ماهی دم

 

لیک تنشان بصورت مردم

سرشان چون سر ستوران  چست

 

پایشان همچو پای موران سست

تنشان همچو باغ خرم و خوش

 

پایشان زآب و فرقشان زآتش

(همان: 37 و36)

تصویر حرص

حرص و طمع به شکل نهنگی داخل حوض سنگی تصویر می­شود که هفت حلق و شش دندان دارد و در برابر بزرگی و ترسناکی آن ماهی جم و مار موسی بی ارزش­اند.

هم در آن بقعه حوض سنگی بود

 

 

وندر آن حوضشان نهنگی بود

حلق او هفت بود و دندان شش

 

سر روی آب و دم سوی آتش

ماهی جم کمینه مزدورش

 

مار موسی کمینه گنجورش

(همان: 42 و 41)

سنایی  وارد کوه می­شود و با چاه­های متعدد مملو از دد و دیو و ستوری که به شکل انسان­ها هستند مواجه می­شود از هر چاه کسی سر بیرون می­آورد هر کدام ادعای مالکیت جایی را می­کنند یکی ارم را باغ خود می­داند و دیگری خود را چوپان گوسفندان معرفی می­کند و ...

کوه را چون زبقعه ره کردم

 

پیش آن که نکو نگه کردم

هر چهی بود صد هزار در وی

 

دد و دیو و ستور مردم روی

در کشیده بخدعه مردم را

 

شتری کرده شکل کژدم را

چاه­ها بود بی بن و سر باز

 

می بر آمد زهر چهی آواز

این همی گفت چاه چاه منست

 

و آن همی گفت راه راه منست

این همی گفت کاخ من حرمست

 

و آن همی گفت راه راه منست

اینت گفتی شبان این رمه­ام

 

وآنت گفتی خدای این همه­ام

(همان: 45 و 44)

 

تمثیل نفس در منطق الطیر

تمثیل سی مرغ و سیمرغ

در داستان تمثیلی سیمرغ از حضور دوازده مرغ در پیشگاه هدهد سخن می­گوید و هر مرغ نامی چون طوطی، طاوس، عندلیب و ... دارد که هر کدام رمز گروه­های اخلاقی متفاوتی است. مرغ دوازدهم را شاعر مرغ زریّن نام­گذاری کرده که در هیچ لغتنامه­ای پرنده­ای به این نام موسوم نشده است. پس این یازده مرغ با ریاضت و تزکیه­ی نفس خودرا از شرّ نفس امّاره رها می­کنند و به شکل پیامبری به مقام والا می­رسند. مثلاً موسیچه با کشتن فرعون نفس امّاره­اش مثل موسی ظهور می­کند امّا فقط مرغ دوازدهم است که نظیره سازی نمی­شود و می­گوید: من سراسر دنیا را آتش می­زنم و من باقی می­مانم و حق. دکتر ثروتیان با استفاده از این ملازمت عدد 12 و قیامت و رستاخیز به وسیله­ی مرغ دوازدهم را به ظهور حضرت مهدی موعود (عج) نسبت می­دهد.[11] نمونه­های تصویرگری این داستان در قسمت­های قبل ذکر شده ا ست.

«جنبه رمزی منطق الطیر و زبان مرغان که در قرآن کریم بدان اشارت رفته است. از نخستین ایّام توجّه صاحبان اندیشه را به خود جلب کرده است. داستان سفر مرغان به سوی سیمرغ ریشه­ای کهنسال داشته و حاصل تخیّل و ذهن ابوالرجاء چاچی یا محمد غزالی یا احمد غزالی یا ابن سینا نیست، بلکه  در ادبیات پیش از اسلام ایران چنین داستانی وجود داشته و با تحولات فرهنگی جامعه تغییراتی در آن روی داده است و هر کس با تخیّل خویش و نگاه فلسفی و عرفانی خود ساختاری برای این پیررنگ به وجود آورده است.»[12]

تمثیل شیخ صنعان

یکی از داستان­هایی که در منطق الطیر جنبه­ی رمزی و تمثیلی دارد داستان عرفانی شیخ صنعان است. عاشق شدن پیر بر دختر ترسا یکی از وسوسه­های شیطانی است که تمام وجودش را به آتش کشید. نکته­ی تعلیمی عطار این است که باید از شوق دوست نفس امّاره را هم چون بت سوزاند و باید از نفس کافر روی برگرداند.

اما شیخ «در ششدرۀ نفس فرومانده  است و عمری برباد هوس داده است.»[13] گاهی اوقات عبادت و پرهیزگاری به تنهایی انسان را وارسته نمی­کند. «چه تا محک تجربه به میان نیاید نمی­توان دانست که در اوغشی هست یا نه و عشق برترین آزمون است که تا نیفتد کار کی داند کسی؟»[14] آتش عشق شیخ هم روز به روز شعله­ورتر می­شود و قبل از این ماجرا هم فکر می­کردند نفس پیرمرده و قلبش زنده است. اما همین عشق گمراه کننده موجب سرکوبی نفس و وسیله­ی نزدیکی او شد «و قصه معلوم می­دارد که برای نیل به حقیقت باید از مهالک و عقبات خطرناک گذشت و این تجربه­ای است که حکمای شرق آن را «فرو شدن در درّۀ» اصطلاح کرده­اند.»[15] و شیخ نماد برتری دل بر نفس امّاره می­شود.

 

تمثیل نفس در مثنوی معنوی

تمثیل آتش

مولوی در تمثیلی دیگر نفس امّاره را از مؤمن واقعی گریزان می­بیند و دلیلش آن است که نفس امّاره از آتش و جنس مؤمن حقیقی آب روان جویبار است و آتش و نفس امّاره از آب که سبب نابودی اوست فرار می­کند پس آب مؤمن باید دوزخ نفس امّاره را سرد و خاموش کند تا گلستان وجود را نسوزاند و گل­های لاله و نسرین و ... به ثمر نشیند.

پس گریزان است نفس تو از او

 

زآنکه تو از آتشی او آب جو

زآب آتش زآن گریزان می­شود

 

کاتشش از آب، ویران می­شود

حسّ و فکر تو همه از آتش است

 

حسّ شیخ و فکر او نور خوش است

آب نور او چو بر آتش چکد

 

چک چک از آتش برآید بر جهد

چون کند چک­چک توگویش­مرگ­و درد

 

تا شود این دوزخ نفس تو سرد

بعد از آن چیزی که کاری، بر دهد

 

لاله و نسرین و سیسنبر دهد

(مثنوی/د2/1260-1254)

تمثیل دزدی از نابینا

در حکایتی دیگر دزد تمثیلی از نفس امّاره است و کالایی که از فرد نابینا می­د­زدد از جنس مادی نیست. بلکه بینش و نگرش آدمی است که به سرقت می­رود.

پس برای تشخیص دزد نیاز به جهاد اکبر است که با تحت فشار قرار دادن دزد نفس امّاره و یا شیطان اعتراف کند که چه چیزی را دزدیده است.

چون زکوری دزد دزدد کاله­یی

 

می­کند آن کور عمیا ناله­یی

تا نگوید دزد او را کان منم

 

کز تو دزدیدم که دزد پر فنم

کی شناسد کور، دزد خویش را

 

چون ندارد نور چشم و آن ضیا

(مثنوی/د2/2377-2375)

پس جهاد اکبر آمد عصر دزد

 

تا بگوید او چه دزدید و چه برد

اولاً دزدید کحل دیده­ات

 

چون ستانی، بازیابی تبصرت

(همان/2380 و 2379)

تمثیل تجرّد نفس ناطقه

مولوی با چند تمثیل در ابیات زیر تجرّد نفس ناطقه را با هنرمندی بیان می­کند. جولانگه روح اوج آسمان­هاست در حالی که اندازه­ی جسم محدود است. طی کردن فاصله بغداد تا سمرقند برای روح به مقدار نیم گام است یعنی روح با سرعت عرصه زمین و آسمان را طی می­کند. مثال دیگر این که وزن پیه چشم انسان­ها کم است در حالی که نور روح سراسر آسمان را فرا گرفته است.[16]

حدّ جسمت یک دو گز خود بیش نیست

 

جان تو تا آسمان جولان کنی ست

تا به بغداد و سمرقند ای همُام

 

روح را اندر تصورّ، نیم گام

دو درمسنگ ست پیه چشمتان

 

 

نور و روحش تا عنان آسمان

(مثنوی/د4/1884-1882)

تمثیل چریدن گاو در دشت

در این داستان مولوی از گاوی سخن می­گوید که در دشتی سرسبز و پرعلف شبانه روز می­چرد تا این که چاق و فربه می‌شود و بعد از آن در غصه و فکر فرو می­رود که روز دیگر چگونه خود را سیر کند واین افکار آزار دهنده سبب لاغری او شد. و دیگر به این فکر نمی­کرد با وجود این که چند سال از این دشت غدا خورده و سیر شده چیزی از روزی او کاسته نشده و فقط غم بیهوده می­خورد. نفس انسان هم همان گاو است و دشت هم این دنیا که ترس از غذا و نان باعث نحیف شدنش می‌شود.

یک جزیره سبز هست اندر جهان

 

اندرو گاوی­ست تنها خوش رها

جمله صحرا را چرد او تا به شب

 

تا شود زفت و عظیم و منتخب

شب زاندیشه که فردا چه خورم

 

گردد او چون تار مولا غر زغم

چون برآید صبح، گردد سبز دشت

 

تا میان رسته قصیل سبز و کشت

اندر افتد گاو، با جوع البقر

 

تا به شب آن را چرد او سر به سر...

هیچ نندیشد که چندین سال من

 

می­خورم زین سبزه زار زین چمن ...

نفس آن گاوست و آن دشت، این جهان

 

کو همی لاغر شود از خوف نان

که چه خواهم خورد مستقبل؟ عجب

 

لوت فردا از کجا سازم طلب؟

سالها خوردی و کم نامد زخور

 

ترک مستقبل کن و ماضی نگر

لوت و پوت خورده را هم یاد آر

 

منگر اندر غابر و کم باش زار

(مثنوی/د5/2869-2855)

تمثیل جنگ در کشور وجود انسان

در داستان تمثیلی زیر سخن از حمله­ی اهل نفس به یاران باتقوا می­باشد و این که هواداران نفس امّاره چون از کمینگاه افراد متقی و پرهیزگار بی­اطلاع­اند جسورانه به آن­ها حمله­ور می­شوند.

مولوی در این تمثیل مبارزۀ قوای نفسانی و عقلانی را در سرزمین وجود انسان به تصویر کشیده است.[17]

حمله بُردند اسپه جسمانیان

 

جانب قلعه و دز روحانیان

تا فرو گیرند بر در بند غیب

 

تا کسی ناید از آن سوپاک جیب

غازیان، حملۀ غزا چون کم برند

 

کافران برعکس، حمله آورند

غازیان غیب، چون از حلم خویش

 

حمله ناوردند بر تو زشت کیش

حمله بردی سوی در بندان غیب

 

تا نیایند این طرف مردان غیب

جنگ در صُلب و رحمها در زدی

 

تا که شارع را بگیری از بدی

چون بگیری شه رهی که ذوالجلال

 

برگشاده­ست از برای انتسال

سد شدی در بندها را ای لجوج

 

کوری تو کرد سرهنگی خروج ...

(مثنوی/د4/2448/2441)

تمثیل سگان خفته

مولوی در داستانی دیگر امیال سرکوفته­ی انسانی را به شکل سگان خوابیده تصویر می­کند. که خوبی و بدی آن­ها آشکار نیست و مثل تکّه­های هیزم در میان راه افتاده­اند اما با شنیدن بوی مردار گویی نفخ شیپور طمع آن­ها را از خواب مرگ بیدار می­کند. میل­های نفسانی هم با استشمام بوی دلخواهشان بیدار می­شوند و خود را خوار و مطیع خود می­کنند.[18]

میل­ها همچون سگان خفته­اند

 

اندر ایشان خیر و شر بنهفته­اند

تا که مرداری در آید در میان

 

نفخ صور حرص کوبد بر سگان

ورنباشد صبر پس نادیده به

 

تیر دور اولی زمرد بی زره

(مثنوی/د5/640 و 628 و 626)

 

تمثیل مـار

«در این تمثیل هواهای نفسانی آدمی که به صورت انگیزه­های موجّه و مقبول ظهور می­کند به آن مار تشبیه شده است.»[19]

مار استاده­ست بر سینه چو مرگ

 

در دهانش بهر صید، اشگرف برگ

درحشایش چون حشیشی او به پاست

 

مرغ پندارد که او شاخ گیاست

چون نشیند بهر خور بر روی برگ

 

درفتد اندر دهان مار و مرگ

(مثنوی/د6/4081-4079)

تمثیل شیر و خرگوش

مولوی در داستان تمثیلی شیر و خرگوش که نشأت گرفته از کتاب کلیله و دمنه است، نظریات عرفانی خود را به زیبایی بیان می­کند. «در قسمتی از داستان از خرگوش به نفس امّاره و شیر که در ابیات قبل رمز ظالم بود به انسان یا اصل انسانیت تعبیر شده است و بالاخره وقتی خرگوش مژده هلاک شیر را برای نخجیران می­برد، شیر دوباره مظهر ظلم و بدی و خرگوش نقطه مقابل او می­شود که با لطف حق بر او پیروزی یافته است.

مژده مژده ای گروه عیش ساز

 

کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز

مژده مژده کز قضا ظالم به چاه

 

اوفتاد از عدل و لطف پادشاه

(مثنوی/د1/1354 و 1355)

مولوی سرانجام با اشاره به حدیث مشهور «قدمتم من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر از جهاد اصغر، جنگ با دشمن بیرون، به جهاد اکبر، جنگ با دشمن درون، نفس باز گشتید.» داستان شیر و خرگوش را از بیرون به درون و از عالم اکبر به عالم اصغر منتقل می­کند. هر انسانی شیر یا خصم قوی­تری در باطن خویش دارد که همان نفس اوست و کشتن این شیر باطن جز به کوشش بنده و توفیق و دستگیری حق ممکن نیست.»[20]

 

تمثیل موش در انبار گندم

در داستان تمثیلی زیر قلب انسان انبار گندمی است که «القائات شر آمیز شیطان و وسوسۀ نفس امّاره همانند موشی است که وارد قلب شده و ذخایر معنوی و اعتقادات ربانی آن را ضایع  می­گرداند.»[21]

ما در این انبار گندم می­کنیم

 

گندم جمع آمده گم می­کنیم

می­نیدیشیم آخر ما بهوش

 

کین خلل در گندم است از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست

 

وزفنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن

 

وآنگهان در جمع گندم جوش کن

گرنه موشی دزد در انبار ماست

 

گندم اعمال چل ساله کجاست؟

(مثنوی/د1/382-377)

تمثیل نزاع پدر و مادر

نفس انسان که راهنمای انسان به راحت طلبی است دائماً آدمی را پایبند لذایذ حسی می­کند و همواره بین عقل که هادی به کمال است و نفس نزاع وجود دارد. و این سبب می­شود که عده­ای با پیروی از نفس امّاره به تزکیه­ی درون بپردازند.

«مولانا این کشمکش نامرئی را که بین نفس و عقل هست در برخوردی که غالباً در خانه­ها بین پدر عاقل و مآل اندیش با مادر جاهل و ساده دل در باب تربیت کودک پیش می­آید تمثیل می­کند.

دوستی جاهل شیرین سخن

 

کم شنو کان هست چون سّم کهن...

هین بجه زین مادر و تیبای او

 

سیلی بابا به از حلوای او

(مثنوی/د6/1436 و 1431)

اظهار محبّت این مادر که فرزند را جان مادر و چشم روشن خویش می­خواند و دوستی جاهلانه است که حاصل آن جز محرومی فرزندش از نیل به تربیت و کمال نیست. در این جا مادر تجسم نفس است از این رو می­خواهد فرزند او از لذت و آسایش بی­بهره نماند، اما پدر هم که حکم عقل را دارد طالب آن است که نیل به کمال را غایت زندگی طفل سازد و او را به آنچه سعادت واقعی است برساند.»[22]

 

تمثیل نفس در کلیات شمس

تمثیل بچه روستایی دغل

مولوی در تمثیلی سمبولیک نفس را به شکل بچه­ای روستایی تصور کرده که همه­ی اهالی بازار مثل محتسب، فقاعی، عطار و مهتر از کارهای او خسته شدند و ناراحت هستند. این کودک همه را به مسخره گرفته است. یک روز پیمان می­بندد که دیگر کسی را آزار ندهد و کارهای ناشایست انجام ندهد. اما دوباره تو به شکنی می­کند. در این بازار صفات انسانی، محتسب نقش عقل را دارد و آن فرد دغل، نفس پلید می­باشد. زیبایی تصاویر تمثیلی را در شعر زیر ببینیم.

روستایی بچه­ای هست درون بازار

 

دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیّار

که ازو محتسب و مهتر بازار بدرد

 

در فغانند از و از فقعی تا عطار

چون بگویند چرا می­کنی این ویرانی

 

دست کوته کن و دم در کش و شرمی می­دار

او دو صد عهد کند گوید من بس کردم

 

توبه کردم نتراشم زشما چون نجار

بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم

 

که مرا زخم رسید از بدو گشتم بیدار

باز در حین ببرد از بر همسایه گرو

 

بخورد بامی و چنگی همه با خمر وخمار

خویشتن را بکناری فکند رنجوری

 

که به یکساله تب تیز بود گشته نزار

این هم از مکر که تا در فکند مسکینی

 

که برو رحم کند او بگمان و پندار ...

محتسب­عقل توست دانک صفاتت بازار

 

وان دغل هست درو نفس پلید مکار

(کلیات شمس/ 3/8 و 7)[23]


نتیجه­گیری

عرفا که خوی بهیمی نفس را با طبع حیوانات و جانوران گوناگون متناسب دیده­اند با استفاده از رمز و تمثیل درنده خویی و وحشی­گری و صفات دیگر را به تصویر کشیدند. آن­ها برای ارتباط با مخاطب خود که بیشتر عامه­ی مردم بودند و دیگر آسان نمودن درک معانی عرفانی که دور از تجربه­ی عموم بود اشعار تعلیمی و عرفانی خود را با داستان و تمثیل آمیختند. زبان داستان­های تمثیلی در دوره­ی مولوی ساده­تر و مردمی­تر شد و شگرد داستان پردازی و ترقی اندیشه، وسعت یافت.

استدلال­های تمثیلی در حدیقه، منطق الطیر و مثنوی به سبب توجه به مخاطب تنوع و گستردگی بیشتری دارد. در بعضی قسمت­ها هیجان شاعرانه، گوینده را از میان هدف واقعی دور ساخته و شاعر ناخواسته احساسات ناشی از تجربه­های شخصی و روحی خود را بیان می­کند.

در این آثار، شاعران معنی مجازی شخصیت­ها، حیوانات، پدیده­های طبیعی، اشیاء و ... راتوضیح می­دهند و درک آن­ها احتیاجی به تفکر ندارد.

در هر حال عرفا در پس پرده هر زیور  ادبی نکته و اندیشه­ای را در زمینه­ی صیقل نفس و سوق دادن آن به مرحله­ی نفس آرام گرفته، به ما تعلیم می­دهند.


فهرست منابع  و مآخذ

1- آفاق غزل فارسی (سیر انتقادی در تحول غزل و تغزل از آغاز تا امروز)، دکتر صبور، انتشارات پدیده، چاپ اول 1355.

2- بحر در کوزه، عبدالحسین زرین کوب، تهران، انتشارات علمی، چاپ هشتم 1378.

3- تصویرگری در غزلیات شمس، سیدحسین فاطمی، تهران، انتشارات امیرکبر، چاپ اول 1364.

4- حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه، سنایی غزنوی، تصحیح محمد تقی مدرس رضوی، دانشگاه تهران، چاپ ششم 1383.

5- خلاصه حدیقه حکیم سنایی غزنوی، امیر بانوی کریمی، انتشارات زوار، چاپ پنچم 1385.

6- رمز و داستان­های رمزی در ادب فارسی، تقی پور نامداریان، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ پنجم 1383.

7- شرح جامع مثنوی معنوی، کریم زمانی، تهران، انتشارات اطلاعات، 6 جلد، جلد اول، چاپ اول 1372. جلد دوم، چاپ اول 1373. جلد سوم، چاپ اول 1374، جلد چهارم، چاپ چهارم 1379. جلد پنجم، چاپ اول 1376. جلد ششم، چاپ دوم 1378.

8- شرح چهار تمثیل مثنوی مولوی (براساس تفسیر رینولدالین نیکلسن و فاتح الابیات و روح المثنوی)، دکتر جواد سلماسی زاده، دانشگاه آذربایجان 1355.

9- عناصر داستان، جمال میرصادقی، تهران، انتشارات سخن، چاپ سوم 1376.

10- فن بیان در آفرینش خیال، بهروز ثروتیان، انتشارات امیرکبیر، چاپ اول 1383.

11- کلیات شمس، مولوی با تصحیح و حواشی بدیع الزمان فروازنفر، 7 جلد، تهران، چاپخانه سپهر، چاپ سوم 1363.

12- مثنوی معنوی، مولانا جلال الدین بلخی، به اهتمام رینولد نیکلسون، نشر ثالث، چاپ پنجم 1383.

13- مدخلی بر رمز شناسی عرفانی، جلال ستاری، نشر مرکز، چاپ اول 1372.

14- منطق الطیر، فرید الدین عطار نیشابوری، محمد جواد مشکور، کتاب فروشی تهران، چاپخانه مشعل آزادی، چاپ چهارم 1353.

15- منطق الطیر، فریدالدین عطار نیشابوری، شرح محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، چاپ اول 1383.

 



1. دکتر صبور، آفاق غزل فارسی، تلخیص، صص 408- 403.

2. پور نامداریان، تقی، رمز و داستان­های رمزی، ص 55 (تلخیص).

1. پور نامداریان، تقی،  رمز و داستان­های رمزی در ادب فارسی، ص 144.

2.  همان، صص 147 تا 161.

3. میرصادقی، جمال، عناصر داستان، ص 104.

4. ستاری، جلال، مدخلی بر رمز شناسی عرفانی، صص 49 و 66.

5. میرصادقی، جمال، عناصر داستان، ص 105.

1 . پور نامداریان، تقی، رمز و داستان­های رمزی، ص 143.

2. کریمی، امیربانو، خلاصه حدیقه، ص160.

1. پور نامداریان، تقی، رمز و داستان­های رمزی در ادب فارسی، صص 399 و 398 .

1. ثروتیان، بهروز، فن بیان در آفرینش خیال، ص 278.

2.شفیعی کدکنی، محمدرضا، منطق الطیر عطار، صص 13 و 102.

1.  ستاری، جلال، پژوهشی در قصه شیخ صنعان و دختر ترسا، ص 98.

2. همان، ص 76.

3. همان، ص 100.

1. همان، ج 4، ص 548.

1. همان، صص 698 و 697

2. زرین کوب، عبدالحسین، بحر در کوزه، ص 267- 266 .

1. زمانی، کریم، شرح جامع مثنوی، ج 6، صص 1055 و 1054.

2. پور نامداریان، تقی، رمز و داستان­های رمزی، صص 166 و 165.

3. سلماسی زاده، جواد، شرح چهار تمثیل مثنوی مولوی، ص 269.

1. زرین کوب، عبدالحسین، بحر در کوزه، ص 266.

2. فاطمی، سید حسین، تصویرگری در غزلیات شمس، ص 233.