ای پنجاه سالگی،
✅ای پنجاه سالگی ای لحظۀ عزیمت من،✅اکنون که با تو حرف می زنم ،سراسر وجودم را یک ابهام مه آلود و گنگ خاکستری آمیخته با آرامش و خلسه ای عجیب فرا گرفته است ؛احساس می کنم لحظه های ارغوانی و رنگین کمانی یاخته های ذهنم یکی پس از دیگری متولّد می شوند،آشنایی زدایی های ناب شاعرانه را بهتر درک می کنم،دل خوشکنک ها و گول زنک ها و مکانیسم های دفاعی امید بخش را با همۀ وجود حس می کنم،به قول سهراب«دلخوشی ها کم نیست ؛مثلاًاین خورشید،. کودک پس فردا، کفتر آن هفته»حتی مرگ هم برای من آغاز یک کبوتر است.حیرت افکنی و رازآلودگی کائنات جذابیّت بیشتری پیدا می کند.تولّد در لحظه ،مرگ در لحظه و قناعت به بستگی پاک لحظات مرا به آغاز و انجام،ازلیت و ابدیت پیوند می دهد ،فکر می کنم که دار و ندار،هستی و نیستی ام در همین جاست یعنی هم اکنون؛بهترین متنی که می نویسم همین است ،بهترین مخاطبان من شمایید  و بهترین کار غرق شدن در همین لحظه است.آه! ای پنجاه سالگی چه شکوهمندانه ، بر زندگی من گام نهادی ،ای لحظه های شریف و نجیب این روزها چه شاعرانه با من حرف می زنید!ای آینه های شدن های مکرّر چه قدر پرستو وار  برآستانۀ من پرواز می کنید!اینک به عاشقانه ترین انحنای وقت خیس و مشجّر خود رسیده ام.به آغاز یک بهار به قلۀ بلند زیباترین روز سال ؛یعنی پانزدهم اردیبهشت یک هزار و سیصد و نود وشش هجری خورشیدی ،درست نیم قرن در لحظه زیستن و گره زدن سخن بهارانه ای دیگر به چفت روزهای قشنگ اردیبهشتی پس ای پنجاه سالگی ای لحظۀ عزیمت من،شاد باش و دیر زی و«چشمت مرساد از کس هی هی چه نکوئی تو»

ارادتمند:فلکی