مقدمه

    آثاري كه دركتاب هاي درسي ادبيات  آمده نياز به تفسير و تحليل دارد و اين كار به نظر نگارنده لازم و ضروري است. نقد وتحليل اين آثار از آنجايي كه درفهم متون و رسيدن به اهداف كتاب به دانش آموز كمك مي‌كند كاري است كه بايد جدّي گرفته شود. درطي چندين سال تدريس درمقطع دبيرستان و درهنگام تدريس درس «گل دسته ها وفلک» كه دركتاب ادبيات فارسي سال سوم عمومی آمده با توجه به پيام و هدف درس و نمادين بودن آن،  درتفسير درس نظراتي به ذهنم مي‌آمدكه توجه دانش‌آموزان را به خود جلب مي‌كرد و احساس مي‌كردم كه در فهم و توجه دانش‌آموزان نسبت به درس مفيد  است. به همين خاطر تصميم گرفتم كه درمقاله‌اي این داستان را بكاوم . اگر اين مقاله بتواند درفهم هرچه بهتر اين درس به دبيران محترم و دانش آموزان گرامی ياري رساند خداوند را شاكرم . درآخر سپاس ويژه دارم ازدانش آموزان خوبم كه با دقّت دركلاس،  درس را دنبال مي‌كنند و با نكته بيني‌هايشان مرا مي آموزانند.

              جهان بي هنر خوار و زار است و سست                 بـه فـرهنگ بـاشد روان تنـدرست

                                                        هادی حاتمی دبیر ادبیات استان همدان

                                                                      شهرستان ملایر

 

                           

 

راز گل دسته ها

 

(نقد وتحليلي برداستان گل‌دسته‌ها و فلك ازجلال آل احمد)

 

 

         داستان گل‌دسته‌ها و فلك ازكتاب پنج داستان آل احمد تجسّم زيبا و دل انگيزي ازدوران كـودكي و درحقيقت برشي اززندگي يك كودك (خود نويسنده) است. «داستان هاي زندگي‌نامه‌اي مجموعه‌ي پنج داستان (1350) نشان دهنده‌ي اوج خلاقيّت هنري او هستند»(1) اين مجموعه كه پس ازمرگ آل احمد منتشر شد درحقيقت جزو آخرين داستان‌هاي جلال است‌كه «غم غربت بازگشت به جامعه‌ي هماهنگ گذشته وفراغت شاعرانه ی دوران كودكي،  عمده ترين مضمون اين داستان‌ هاست »(2)

  

     آل احمد نويسنده اي سنّت گراست و «معناي داستان‌هاي آل احمد بازتاب شيوه ي خاص تفكّر اوست و آل احمد مي‌كوشد «تز» خود را در داستان‌هايش به كارگيرد:  نفرت ازماشينيسم وغرب‌زدگي، بازگشت به تعلّقات قديمي و سنّتي و تمايلات شديد مذهبي كه مضمون و فكرمركزي غالب داستان‌هايش را تشكيل داده‌است. داستان‌هايش را كه بفشارند عصاره‌اي ازنظريات سياسي و اجتماعي و مذهبي او بيرون مي‌زند.» (3)

 

       «داستان كوتاه گل دسته ها و فلك درحقيقت برشي است از زندگي. نويسنده دريچه‌اي به روي زندگي شخصيت داستانش گشوده و به خواننده فقط امكان مي دهد كه از اين دريچه به چشم انداز وقايع درحال گذر نگاه كند. در واقع، نوري است‌كه برگوشه‌اي از زندگي تابانده شده و در پرتو اين نور، علوّ و بلندي شأن ومرتبه‌ي شخصيت كودكي نمايانده شده‌است»(4)طرح داستان رفتن دو كودك بر بالاي گل‌دسته‌هاي يك مسجد است. يكي از اين دو كودك كه راوي و قهرمان داستان است،  داستان را بازگو مي كند، پس زاويه‌ي ديد داستان، «من راوی» یا اوّل شخص است.

 

       آل احمد در اين داستان نيز مانند داستان‌هاي ديگر خود خصلت گفتاري نثر خود را دنبال مي‌كند. «نثر گفتاري آل احمد غالباً از بسياري از اختصاصات ساختی و بنيادي زبانِ گفت‌وگو استفاده مي‌كند كه عبارتند از: كلمات و تعبيرهاي عاميانه،  اصطلاح‌ها، ضرب‌المثل‌ها، تكيه كلام‌ها، كنايه‌ها، جمله هاي اسميه و بريدگي‌ها و اختصاصات ديگر زبان گفتاري كه به ‌آن اصطلاحاً « زبان كوچه» نيز مي‌گويند. در كل بافت زبان آل احمد خصلت زبان گفت‌وگو را دارد.»(5)

 

         داستان را می‌توان از زوایای گوناگون بررسید. از نظر ظاهری داستان دو کودکی که با جسارت از گل دسته بالا می روند، برای خواننده ی کم سن و سال بیانگر جسارت و شور کودکانه است . او با خواندن این داستان حظّ فراوان می برد و با همذات پنداری، خود را همراه آن دو کودک در اوج گل دسته ها می بیند . در حقیقت نویسنده توانسته است خواننده را با خود یار و همراه کند  و در این کار موفق بوده است .      

 

     داستان با اين جملات آغاز مي‌شود «بديش اين بود كه گل دسته‌هاي مسجد بدجوري ‌هوس بالارفتن را به كلّه‌ي آدم مي زد» كلمات «گل‌دسته، بالارفتن وكلّه» از كلمات كليدي داستان است و در حقيقت آغاز داستان،  مثل بیشتر داستان های او، غافل گيركننده‌است. بدون مقدمه سر اصل موضوع می رود. آوردن گره در اوّل داستان یکی از زیبایی‌های این اثر است. نویسنده به طرز استادانه ای عنصر غافل گیری را به کار برده و انگار از قله شروع می کند تا داستان را به دو طرف و دامنه ها سوق دهد  و این عنصر است که خواننده را به خواندن ادامه ی داستان ترغیب می کند.

      «نويسنده از همان آغاز، شروع به ساختن فضا مي‌كند تا به عمل ساده‌ي دوكودك بعدي تمثيلي بدهد.»(6) يعني نويسنده‌ هم زندگي خود را نشان مي‌دهد و هم درپي بيان چيز ديگري است. دوكودك قهرمان داستان مي توانند رمزي باشند ازفطرت و نهاد پاك وخداجوي انسان يا شايد همان كودكي كه«رفته ازكاج بلندي بالا،  جوجه بردارد از لانه‌ي نور»(7)منتها در اين جا كاج، گل‌دسته است. «درفرهنگ سمبل‌ها مي نويسد: كودك سمبل آينده‌ وكانون عرفاني است. يونگ مي گويد كودكان ممثل نيروهاي سازنده‌ي ناخودآگاه هستند. كودك از نظر روان شناسي به روح مربوط است . وقتي بچه‌اي را خواب مي بينند به اين معني است كه يك تغيير بزرگ روحي، درشرايط مطبوعي در شرف وقوع است. دركيميا گري، كودكي كه تاج به‌ سر دارد و جامه‌ي شاهي پوشيده ‌است، سمبل سنگ فلاسفه است يعني تحقق‌ نهايي وحدت عرفاني با خداي درون ما و با ابديّت»(8)

     داستان در محيط مدرسه آغاز و دنبال مي شود «مدرسه رهايي ازمحدوديّت خانه است»(9) راوي‌مي‌گويد: «تا مرا گذاشتندمدرسه و راحت شدم.» مدرسه در تعريفي  از آل احمد «كوچكترين واحد يا اولين حوزه‌ي آموزش فرهنگ و علوم و زادگاه روشنفكري است»(10) و نيز «اساس روشنگري درهرجا چه ايران و چه خارج ايران بر مدرسه نهاده است.»(11) اما در تاريخ ادب ‌و عرفان ايران مدرسه همان جايي است كه غزالي از آن مي‌گريزد «و مي‌گويد دانش‌هايي كه درنظاميه ي بغداد تدريس مي كرده نه اهميتي داشته نه سودي به حال دين،  و نيّتش هم درتدريس آن آلوده به جاه و شهرت‌طلبي بوده‌است.»(12) و مدرسه محل تحصيل علم رسمي بوده که «سربه سر قيل و قال است» و شاید به همين خاطر است كه حافظ مي‌فرمايد:  

               ازقيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت          يك چند نيز خدمت معشوق و مي كنم(13)

و اين همان است كه شبيه آن را در بينش و افكار آل احمد به صورت انتقاد از نظام آموزشي مي توان يافت: «آن درس‌ها كه ما در اين مدارس مي‌دهيم ارزش يك خواب‌نامه را هم ندارد»(14)

    در داستان، خود مدرسه هم محدوديّت‌هايي دارد جملاتي كه در متن داستان آمده بيانگر اين مسئله است: «مدير مدام پاپي مي‌شد و هي داد مي‌زد:  اگه آفتاب مي‌خواي اين ‌ور اگه سايه ‌مي‌خواي اون ‌ور» و «معلّممان دست چپ مرا گذاشت روي ميز و ده ‌تا تركه بهش زد.» پس بايد از محيط خشن و مقرارتي مدرسه گريخت و بيهوده نيست كه سهراب سپهري مي‌گويد: «پسري سنگ به ديوار دبستان مي‌زد. زيرا دبستان‌ها چون زنداني، آزادي كودكان ‌را سلب مي‌كنند»(15)

     «گل‌دسته‌ها  عامل گريز از اختناق زمانه است»(16)يا عامل گريز از محيط خشك مدرسه و قيل و قال آن و رسيدن به حقيقت و آگاهي حقيقي . گل‌دسته يا همان مأذنه و مناره كه درپيوند با آگاهي و نور است. مأذنه: محل اذان دادن و اذان هم نوعي آگاهانيدن و خبردادن است. و مناره:  محل نور و روشني است و «بنايي بلند و استوانه اي به عنوان بخشي ازمسجد يا مكان متبرّك كه بر بالاي آن اذان مي‌گويند يا برجي كه براي ديده‌باني يا رساندن اخبار مي ساختند و معمولاً درآن با روشن كردن آتش اعلام خبرمي‌كردند.»(17) آل احمد دركتاب «ارزيابي شتابزده» درسخني به قول خودش با مشّاطه‌ها‌ي ‌شهر تهران و شهردار آن مي‌گويد: «آقاي شهردار، آيا مي‌دانيد كه در يك شهر اسلامي بلندتر از مناره‌ي خانه‌ي خدا چيزي ساختن زشت است؟ دست كم اين را مي دانيد كه حتي ‌برج مقبره‌ي سلطنتي را از گنبد حضرت عبدالعظيم بلندتر نساختند.»(18) به راستي‌ كه جلال نگران نمادهاي سنتي است تا مبادا درعصرسيماني بي‌حرمت شوند.

پس نام داستان «گل دسته ها وفلک » به زیبایی انتخاب شده  و با توجه به مطالبی که گفته شد خواننده در ابتدای داستان با دیدن عنوان داستان به دلیل ارتباطی که بین گل دسته و آسمان وجود دارد گمان می کند که فلک فقط در معنای آسمان است.

       سوالي كه مطرح مي‌شود اين است كه چرا در داستان به خود مسجد توجّهي نمي‌شود و فقط گل‌دسته ها هستند كه مطرحند؟ در اين جا می توان گفت كه كودك راوي داستان،  عارف روشن ضميري است كه از پوسته‌ي دين عبور مي كند تا به حقيقت دين كه همان نور آگاهي و آزادي و ايمان و اخلاق و عرفان است برسد. آل‌احمد در كتاب «خدمت و خيانت روشنفكران »مي‌نويسد: «دراين نكته ترديدي نيست كه حوزه‌ي عرفان و تصوّف در سراسر تاريخ اسلامي ايران تا اوايل صفويّه حوزه‌ي ارتداد و روشنفكري است و به تعبير ساده تر همه عرفا وصوفيان بزرگ نوعي چون و چرا كنندگان بوده‌اند درقبال سلطه‌ي تحجّر فقهاي قشري و سرنسپارندگان بوده‌اند به مرجع قدرت شرع. اما در مقابل مراجع قدرت عرف اغلب ايشان ساكت بوده‌اند و فوراَ بپرسم كه آيا روشنفكران معاصرهمان راه عرفا را نمي‌روند؟»(19)و در سفرنامه‌ي حج خود مي نويسد: «آخرتا كي بايد مذهب را به دسته‌ي آفتابه بست ودرحوزه‌ي نجس وپاكي محصورش كرد؟يا بيزار نشانش داد از شارب فلان دنبكي كه من باشم؟آيا همين هاست آخرين حدّ مأموريت يك مذهب؟»(20)

     دراين داستان آگاهاندن، خبردادن، علم، حقيقت،  معرفت، دانش و‌آگاهي كه درادبيات فارسي با رمز«نور»بيان شده و تركيباتي مانند نورحق، نورعلم، نورخدا، نورايمان و... بيانگر اين مسئله است  با گل‌دسته كه رمز و راهي است براي رسيدن به نورآگاهي و معرفت،  به زيبايي درپيوند است. و درساختن مدرسه كنار مسجد هم رازي ‌است ‌از سر نيازی  و تربيت سنّتي و مذهبي ايران قديم را فراياد مي‌‌آورد.  چنان که در اصل داستان می‌خوانیم که برای رسیدن به در مدرسه می بایست از میان حیاط مسجد عبور کرد: «این جا رو می گن مسجد معیّر. ازون در که بری بیرون،  درست جلوی مدرسه س . فهمیدی » (21)درحقيقت گذشتگان ما مي‌خواسته‌اند دركنار علم رسمي و آموزش،  روح را هم پرورش دهند چون به قول مولانا:

                     علم چون بر دل زند ياري شود           علم چون برتن زند باري شود   (3461/1)

    درمحيط مدرسه، گل‌دسته‌هاي مسجد توي چشم كودك قهرمان داستان و راوي است؛ هرجا كه هست،  دركلاس، درحال مشق، درحياط مشغول بازي، گل‌دسته‌ها را مي‌بيند و نمي‌تواند آنها را ازنظر دور بدارد تو گويي گل‌دسته‌ها معشوق او هستند و به قول سعدي:         

        توگويي به چشم اندرش منزل است         و گر ديده بر هم نهي دردل است  (بوستان بیت 1641)

         نويسنده وقتي مسجد را توصيف مي كند مي‌گويد: «خودگنبد چنگي به دل نمي‌زد...اما گل دسته‌ها چيز ديگري بود» و كودك بي‌تابِ به دست آوردن راهي‌ براي بالارفتن، رهايي وعروج،  اما راه پله‌ي گل‌دسته‌ها مدام قفل است و اين قفل بودن رمزي است از اينكه رسيدن به آزادي و آگاهي موانعي دارد و  به قول سهراب: «هميشه فاصله‌اي هست» اما اين باعث  نمي‌شود كه كودك دست از طلب  بردارد، او پا به راه طلب مي نهد و براي طي اين راه معتقد است كه همسفري لازم است. «ازچنان گل دسته‌هايي تنها نمي‌شد رفت بالا. همراه لازم بود .» پس رفيق راه لازم است و اين شاید نفي فرد گرايي است و شاید هم طیّ این مرحله بی همرهی میسّر نیست.

      كودك ديگري كه دركنار راوي است و با او در اين سفر همراه است اصغر است. معني اسم‌ او باروان_ شناسي‌اش ارتباط دارد. اصغر در اين داستان آدم كوچكي است كه خود را بزرگ مي پندارد. توصيف راوي از او جالب توجّه است: «اصغر باباش مرده بود اما داداشش دوچرخه ساز بود»درابتدا با خود مي‌گويي چه ربطي دارد؟ امّا دراين جا نويسنده مي‌خواهد بگويد اگر پدر اصغر كه ركن اقتصادي خانواده است، مرده،  برادر او اين بار را بر دوش مي كشد. توصيف ديگر راوي از اصغرجالب است. «خيلي دل داشت و همه اش از زورخانه حرف مي‌زد…بهش مي گفتم بابا خيال زورخانه را ازكلّه‌ات به دركن،  فايده نداشت» درحقيقت راوي با اين توصيفات مي‌خواهد بگويد كه دوست او اهل فكر و انديشه نيست و بيشتر به نيروي بدني و قدرت جسمي خود تكيه دارد و او نمي‌داند كه دراين راه قوّت بازو نمي‌خرند. اين نكته رادرچندين جاي داستان بازگو مي‌كند مخصوصاَ با جمله‌ي «تو كه هيچي سرت نمي‌شه.» به قول حافظ:              

                        «سکندر را نمی بخشند آبی         به زور و زر میسّر نیست این کار»

     آل‌احمد در جايي ديگر نيز مي‌نويسد: «روشنفكركسي‌است كه اغلب نوعي كارفكري مي كند و نه كاربدني…و شايد به ندرت بتوان كار بدني كننده‌اي را هم يافت كه جزو روشنفكران باشد.»(22) 

       شروع رفاقت راوي با اصغر هم موضوع جالبي است : راوي چپ‌دست است و معلّم معتقد است كه:  «كراهت دارد اسم خدا را با دست چپ نوشتن»(اين  نيز بيان كننده‌ي خرافاتي است كه درمذاهب‌ مختلف يافت مي شود ويكي از علل عقب ماندگي همين اوهام وخرافات است كه آل احمد درآثار و زندگي خود از آنها گريزان است.) و سر همين موضوع معلم با تركه ده ضربه به دست چپ راوي مي زند و بعد اصغر به داد او مي‌رسد و درد او را با فروبردن دستش درحوض آب تسكين مي دهد. وهمین عامل باعث دوستی آن دو می‌شود که نشان دهنده‌ی دوستی های بی آلایش و ساده ی دوران کودکی است و راوی به خاطر همین محبّت کوچکی که اصغر به او کرده است او را دوست می شناسد و رفیق راه خود در رسیدن به تعالی می‌کند.

         دو كودك با هم رفيق مي شوند و بنا به اقتضاي كودكي به دنبال دوچرخه سواري به دكان داداش اصغر مي‌روند اما دوچرخه‌ی كوتاهي نيست تا آنان سوار شوند همه دوچرخه ها بزرگ هستند كه اين مسئله علاوه بر اينكه نشان‌دهنده‌ي محيط بسته و محدودكننده‌اي است كه براي مردم فراهم آمده به نوعي بيانگر فقر مردم است و اینکه درنظام سنّتي بچه‌ها اهميّت چنداني ندارند  ویا اصلاً دوچرخه وسیله ی کار است نه تفریح.

       بعد از اينكه دوكودك از بازي كردن مأيوس مي‌شوند، راوي به اصغر مي‌گويد: «اصغر يعني نمي‌شه رفت بالاي اين گل‌دسته‌ها؟» رفتن به بالاي گل‌دسته‌ها دغدغه‌ي اصلي كودك راوی است و حتي بازيهاي كودكانه هم نمي‌تواند او را از اين فكر باز دارد. اصغر هم بدون تأمّل مي گويد: «چرانمي‌شه؟خيلي خوبم مي‌شه. پس مؤذّن چه‌جوري ميره بالاي گل دسته‌ها؟» اصغر ادعاي زيادي دارد و مي‌گويد من نمي ترسم . اما راوي باز هم جمله‌ی ‌»توهيچي سرت نمي‌شه» را تكرار مي‌كند. و مي‌خواهد بگويد كه رفيقش بدون فكر و انديشه سخن مي گويد همان طوركه پيش از اين گفته شد. پس اصغر اداي روشنفكري درمي آورد. آل احمد معتقد است كساني هستند كه نمي‌توانند به قلمرو روشنفكري درآيند: «اول كسي كه دربند تن و شكم است به معني طبقات استثمارشونده… و دوم كسي كه دربند تعصّب است‌ خواه تعصّب مذهبي خواه تعصّب سياسي…»(23)

    در گفت‌وگوي دو كودك و بين جملات راوي سخني است قابل تأمّل: «تو كه هيچي سرت نميشه مؤذّن بايد جا داشته باشه.عين مال مسجد بابام.»اگركمي بينديشيم «مسجد بابا» بيانگرنكاتي است ازجمله تفاوت ديدگاه هاي نسل نو ونسل كهنه، كودك‌ِ راوي،  نسلِ نو جامعه است و پدر او، نسل گذشته. پسر به مسجدي ‌مي رود و پدر به مسجدي ‌ديگر. پدرهيچ موقع ازگل دسته‌هاي مسجد سخني نمي‌گويد و شايد توجّهي به ‌آن ندارد اما گل‌دسته‌هاي مسجد پسر برايش بسيار پرجاذبه است. حال با توجه به اينكه آل احمد نويسنده‌اي سنّت‌گراست و در روزگار او نسل نو و كهنه فاصله ي عميقي از هم ندارند،  داستان اين گونه پرداخت شده اما بايد به اين نكته توجّه داشت كه امروزه همين شكاف چندان عميق شده كه انعكاس آن درشعرسهراب چنين است: «كودكي هسته‌ي زردآلو را، روي سجاده‌ي بي رنگ پدرتف مي‌كرد» (24)

     انديشه‌ي بالارفتن از گل‌دسته راوي داستان را لحظه‌اي رها نمي كند تا اينكه روزي اصغر يك دسته كليد  مي‌آورد و بعد از سه روز تلاش با يكي ازكليدها قفل پاي درپلكان مسجد را باز مي كنند.«بعدازظهر بود و هوا آفتابي و بچه ها سرشان گرم بود» سرگرم بودن بچه‌ها،  اشاره به سرگرمي بیش‌ترینه‌ی انسان‌ها به بازیچه ها و غافل ماندن از حقيقت هستی است . به قول مولوي:

                         خلق اطفـالنـد،  جزمست خــدا            نيست بـالغ جز رهيده از هوا

                         گفت : «دنيا لعب و لهو است و شما        كـودكيت»و راست فرمايد خدا   (45-3444/1)

   «وما روي بام مسجد كه رسيديم تازه بچه ها ديدنمان وشروع كردند به هوكردن» هوكردن بچه‌ها هم معنايي كنايي دارد :  افرادي كه خامان ره نرفته اند كساني را كه به دنبال روشني و آگاهي هستند به سخره مي گيرند و به تعبير قرآن «انما نحن مستهزئون»(25) و شاید این هو کردن بچّه ها نشانی از این باشد که آنان نیز آرزومند بالا رفتن از گل دسته ها هستند و از سر شادی و خوشحالی است. به هر حال دوكودك كه سالك اين راه پر از بلا هستند توجّهي نمي‌كنند. راوی می‌گوید: «رفتيم توي راه‌پله‌ي گل‌دسته» از پلّه‌ها  بالا مي‌روند؛اصغرجلو مي‌رود و راوي از پشت سر به راه مي‌افتد «رفتم  از پله‌ي مذهب بالا»(26) تندتند مي‌روند . به نفس نفس مي‌افتند. از پله‌ها يكي يكي بالا مي روند. «پله‌هايي كه به بام اشراق/ پله‌هايي كه به سكّوي تجلي مي‌رفت»(27)در ميانه‌ي راه  صداي بچه‌ها را مي شنوند. يك جفت كبوتر از يكي از سوراخ‌هاي گل‌دسته مي پرند. دو کودک كبوترهاي درحال پرواز را نگاه مي كنند تا خستگي‌ پاهايشان دربرود و كمي آرام شوند زيرا «كبوتررمزشادي و صلح و آرامش است»(28)

     اصغرِمدّعي درميانه راه سخناني مي گويد كه حاكي از ترس اوست .راوي او را سرزنش مي‌كند. ابتداي راه تاريك است اما كم كم پله‌ها روشن مي‌شود. پس از تاريكي،  روشني است؛ «پايان شب سيه سپيد است.»سالك به نور نزديك مي شود«المؤمن ينظر بنورالله.علم و شناخت و معرفت حقيقي همين است نه آن چه علي‌الظاهر از دفتر و كتاب تحصيل مي‌شود: ليس العلم بكثره التعليم والتعلّم بل هونوريقذفه‌الله في قلب من يشاء»(29)

    باز هم اصغر مدّعي : «داريم مي رسيم چه كوتاهه؟»اما به ناگهان مي‌ايستد. او مي‌ترسد.«هنوزسه‌تا پله باقي داشتيم اما ايستاده بود هن‌هن مي‌كرد و آفتاب افتاده ‌بود رو سرش.»اصغرتوان و قابليّت بيش از اين را ندارد. راوي جلو مي‌رود‌: «سرم را بردم توي آسمان و يك پله‌ي ديگر و حالا تاكمرم درآسمان بود»چه لذّتي مي‌برد. از آن بالا كه به پايين نگاه مي كند همه چيز در نظرش كوچك مي نمايد حالا او به شناخت  و آگاهي عميقي ازاطراف خود دست يافته است . در اوّلين نگاه ‌به پايين زني را مي‌بيند كه روي پشت بام مشغول رخت پهن كردن است زن از شرم حضور نامحرم خود را پنهان مي‌كند كه نشانه‌اي از شرم و عفت زنان آن ‌روزگار است. كودك هم فوراً رو برمي‌گرداند و از آن بالا «چيزها ديدم درروي زمين/مردمان را ديدم/شهرها را ديدم/دشت‌ها را، كوه‌ها را ديدم/آب را ديدم، خاك را ديدم/نور و ظلمت را ديدم.»(30) انسان هايي كه خيلي كوچكند . بچه‌هايي كه دست هاشان به اندازه‌ي يك چوب كبريت است و گل‌دسته را نشان مي دهند.

         راوي به اوج رسيده است و به حقارت دنيايي كه درآن زندگي مي كند پي برده است. ازخوشحالي و بدون ترس فرياد مي‌زند: «اصغر! بيا بالا نمي‌دوني چه تماشايي داره» اما اصغر كه توانش را ندارد كمي خود را بالا مي كشد بچه‌ها با ديدن كلّه‌ي اصغر از نو فرياد مي كشند. اصغر مي‌گويد: « بدشدش همه ديدنمون» اما راوي به خود افتخار مي ‌كند و از اينكه با بچه‌هاي هم سن خود فرق دارد و جرئت و توان اين را داشته كه به بالاي گل‌دسته بيايد،  به خود مي‌بالد. «چه بدي داره؟ كدومشون جرئت مي‌كنن؟» راوي مي‌خواهد بالاتر برود گويي قصد دارد كه به مصاحبت آفتاب برآيد او مي خواهد با حقيقت يكي شود. شايد با مولانا هم داستان است كه:  

     «مـابه فلك بوده‌ايم،  يارملك بوده‌ايم   بازهمان جا رويم جمله،  كه آن شهرماست»

                                                                                           (گزیده ی غزلیات شمس، ص86)

اما اصغر پاي او را گرفته او حسابي ترسيده است راوي به او مي گويد: «نترس پسر. با اين دل و جرئت مي‌خواي بري زورخونه؟» اصغر مي‌گويد: «زورخونه چه دخلي داره به اين گل‌دسته‌ي قراضه؟» بازهم حكايت قدرت روحي و قدرت جسمي كه اگرانسان به توان روحی خود تكيه كند بسيار قدرتمندتر از زماني است كه به جسم و زور و بازويش تكيه دارد به قول مولانا در مثنوی، انسان موجودي است كه:   

                     ظاهرش را پشه‌اي آرد به چرخ      باطنش باشد محيط هفت چرخ     (3768/4)

      بالاخره دو كودك از گل‌دسته پايين مي‌آيند و فرّاش مدرسه دم درراه پله منتظر آنان است. راوي شجاعانه، اصغر راكنار مي‌زند و خود را جلو مي اندازد. فرّاش دست آنها را مي گيرد و به مدرسه مي‌برد. صف‌ها بسته شده‌اند و دركنارحوض بساط فلك آماده است. در اين جاي داستان خواننده متوجه ايهام درعنوان داستان مي شود. فلك يكي به معني آسمان و ديگر ابزارتنبيه كه درمدارس آن زمان كاربرد فراوان داشته‌است و به قول سهراب در «اتاق آبي» نقش مهمّي در تعليم و تربيت(31). در حقیقت ایهام در عنوان داستان به زیبایی آن افزوده و باعث شده عنوان بسیار ملموس و بدیع به نظر برسد. 

در اين داستان«فلك هم وسيله‌ي تنبيه است و هم به معناي بلند مرتبه شدن و بزرگي يافتن بنابراين دست يافتن به گل‌دسته‌ها نشانه‌اي از بزرگ شدن جسمي و روحي كودك است.»(32)آري تنبيه و شكنجه سزاي آن كس است كه بخواهد در يك جامعه بسته و محدود به آزادگي وآگاهي بينديشد و پا را بیشتر ازگليم خود دراز كند.

     فرّاش مدرسه بچه‌ها را آماده‌ي فلك مي‌كند. مدير به بچه‌ها مي‌گويد: «حالا ديگه سرمناره‌ مي رين؟….چندتاپله‌داشت؟» گويا مدير مي خواهد به تعداد پله‌هاي گل‌دسته به كف پاي بچه‌ها شلاق بزند. راوي زرنگي مي‌كند و مي گويد: «همه‌اش ده دوازده‌تا» و اصغر از روي سادگي مي‌گويد: «نشمرديم آقا به خدا نشمرديم.» نكته‌ي مهم اين‌جاست كه شاید مدير مي داند تعدادپله‌هاي گل‌دسته ‌زياد است و گويي خود اواين راه را رفته پس رطب خورده منع رطب مي‌كند و درحقيقت آقاي مدير انگار تا به حال«به می دامن لب نیالوده است» (33)یا اینکه نه، او به یاد آرزوهای سرکوب شده ی دوران کودکی  خود می افتد. کاری که شاید خود او آرزوی تحقّقش را داشته اما جرئت و جسارت آن را نداشته است.

         مراسم فلك شروع مي‌شود. فراش كمربندي را كه از كمر باز كرده به كف پاي بچه‌ها مي‌زند و«آي مي زند!»راوي به خاطر اينكه خود را آرام و درد و سوزش را فراموش كند، سرش را به طرف گل‌دسته‌ها برمي‌گرداند و با ديدن آنها خاطر خود را تسلّي مي دهد. اما اصغر در زير فلك طاقت نمي‌آورد و به گريه مي‌افتد: «غلط كرديم آقا. غلط كرديم آقا.» راوي با آرنج به او مي‌زند و او را ساكت مي‌كند. دراينجا اصغر مدّعي روشن‌بيني و آگاهي توبه مي كند اما راوي اهل توبه نيست او از كاري كه كرده اظهار پشيماني نمي‌كند و حاضر است تا آخر پاي آن بايستد.

    راوي همان «باز سلطان» است كه شكنجه مي‌شود او به معراج حقايق رفته و با عالمي آشنا شده است كه حاضر نيست آن را با چيزي عوض كند. مولانا درمثنوی (دفترششم بیت 893به بعد) قصه‌ي بلال وشكنجه او توسط مشركـان را بازگو مي‌كند ودرتمثيلي بلال را « بازي » مي‌داند كه درچنگ جغدان اسير شده‌است:

                  بازسلطان است زان جغدان به رنج      درحدث مدفون شده‌است آن زفت گنج

                 جـــغد هــا بر باز استم مي‌كـنند         بــي گناهي پــر و بالش مي كــنند

               جرم اواين است كاو باز است و بس         غير خوبي جرم يوسف چيست پس؟   (962-960/6)

     جغدان ازباز(مشركان ازبلال)مي‌خواهند تا توبه كند و از سخنان خود كه آن را فتنه وتشويش مي‌دانند، برگردد، امّا :

              عاشق است اورا قيامت آمده‌است              تــا درتـوبه بـر او بسته شـده‌است

              عــاشقي و تـوبه يـا امـكان صـبر؟             اين محالي باشد اي جان بس ستبر

              وبه، كـرم و عشق همچون اژدها                تــوبـه، وصف خـلق و آن وصف خدا (975-973/6)

       آل احمد «حبس و تبعيد و ترور و تيرباران را دركمين روشنفكران مي‌داند . درچنين وضعي است كه اغلب روشنفكران ايراني درطول اين هشتاد و اندي سال به سربرده‌اند.»(34)

      احمد شاملو نيز شعري دارد به نام « نامه » و ماجراي آن باز مي‌گردد به سال32و33كه به عنوان زنداني سياسي در زندان موقّت شهرباني و زندان قصر به مدت 13الي 14ماه گرفتار بوده «اين شعر در واقع نامه‌ي منظومــي است به پدر،  موضوعش انتقاد از پدر است و اينكه دركسوت نظامي كنار سلامت جسته است و ايــن همه ظلم و بي عدالتي را مي‌بيند و به جاي آنكه خود به مبارزان بپيوندد و در كنار پسرش باشد از او خواسته است كه توبه نامه بنويسد و از زندان آزاد شود.»(35) وشاملو در اين شعر به پدرمي‌گويد كه تو راه راحت جان را بگير كه من طريق خطر را برگزيده‌ام. او نيز چون كودك قهرمان داستان‌آل احمد حاضر به توبه نيست. اينك قسمتي از اين شعر را با هم مي خوانيم:

 بدان زمان كه به گيلان به خاك و خون غلتند

 به پای‌مردي ياران من به زندان در

مرا تودرس فرومايه بودن آموزي

كه توبه‌ نامه نويسم به كام دشمن بر

نجات تن را زنجير روح خويش كنم

ز راستي بنشانم فريب را برتر؟

ز صبح تابان برتابم اي دريغا روي

به شام تيره‌ي رو در سفر سپارم سر؟

قباي ديبه به مسكوك قلب بفروشم

شرف سرانه دهم وانگهي خرم جل خر

مرا به پند فرومايه جان خود مگزاي

كه تفته نايدم آهن بدين حقير آذر:

تو راه راحت جان گير و من مقام مصاف

تو جاي امن و امان گير و من طريق خطر! (36)

   بالاخره فلك با دستور آقاي مدير تمام مي‌شود. راوي درد شديدي دركف پاي خود احساس مي كند و مثل اين است كه اشك در چشمانش جمع شده  كه باز اصغر ادعاهايش شروع مي شود: «گريه نداره داااشم آنقده فلكم كرده!» اصغر راوي را به كنار حوض آب مي برد و او پايش را داخل آب مي‌كند. دردشديدي احساس مي كند پاهايش را با پاچه شلوارش خشك مي‌كند. ناگهان چشمش به عكس گل دسته ها كه درحوض افتاده‌ مي افتد بعد سري بلند مي كند و گل‌دسته ها را مي بيند. حالا او دیگر محرم راز گل‌دسته هاست.

    داستان با رضايت خاطر كودك و آرامش قهرمان داستان پايان مي گيرد . كودكي كه تجلّي شخصيت آل احمد در اين داستان است. «بسياري ازمنتقدان آثار آل احمد بر اين باورند كه او قالب داستان را در واقع براي بيان ديدگاه‌ها و انديشه‌هاي خود برگزيده است و داستان هاي اودرحقيقت تابلوي تمام نماي شخصيت، انديشه‌ها و خواسته هاي او هستند»(37)

      داستان گل‌دسته‌ها و فلك جزو آخرين داستان‌هاي آل احمد است يعني زماني كه او بعد از سرخوردگي از حزب توده و جريان‌هاي روشنفكرانه‌ي ضد ديني و جريان هاي سياسي به دامن دين ومذهب پناه مي‌برد. در واقع همان گونه كه در ابتدا گفته شد كودك قهرمان داستان خودجلال است. او به خويشتن خويش بازگشته است و به نداي قلب خود گوش فرا مي دهد و با بالا رفتن از پله‌هاي پلكان گل‌دسته ی مسجد،  به حقيقتي مي رسد كه ازآن توبه نمي تواند. او در بالاي گل دسته در هواي خنك استغنا  نفسي تازه مي كند . جهان پر آفتاب حقيقت و عرفان  را مي بيند و بی گمان با خود مي‌گويد:

                           « من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشيار است.»(38)

 

                                                     هادي حاتمي  دبير ادبيات شهرستان ملاير

يادداشت‌ها      

1-صدسال داستان‌نويسي درايران، حسن عابديني، تهران، نشرتندر، چ دوم، 1369، ج2، ص65.

2-همان جا، ص65.

3-داستان‌نويس هاي نام آورمعاصرايران، جمال ميرصادقي، تهران، نشراشاره، چ اول، 1384، ص129.

4-ادبيات داستاني، جمال ميرصادقي، تهران، سخن، چ سوم، 1376، ص261.

5-داستان‌نويس هاي نام آور معاصرايران، ص125.

6-صدسال داستان نويسي، ج2، ص67.

7-هشت كتاب، سهراب سپهري، تهران، كتابخانه‌ي طهوري، چ چهاردهم، 1374، ص359.

8- نقدشعرسهراب سپهري، سيروس شميسا، تهران، مرواريد، چ اول، 1370، ص272(کیمیاگران اروپا از قرون وسطی زمان بسیاری صرف جستجو برای یافتن «سنگ فلاسفه»،  یعنی ماده‌ای اسطوره‌ای کردند که تصور می‌شد  می‌تواند به نحو اسرارآمیزی دانش کیمیاگران را افزایش داده به نحوی که بتوان از طریق آن به هر چیزی دست یافت.( توضیح برای سنگ فلاسفه برگرفته از منبع اینترنتی «ویکی پدیا،  دانشنامه ی آزاد» ذیل کیمیاگری.  http: //fa.wikipedia.org)

9-صدسال داستان نويسی درايران، ج2، ص67.

10-درخدمت وخيانت روشنفكران، جلال آل احمد، تهران، فردوس، چ سوم، 1376، ص45.

11-همان جا، ص26.

12-حافظ نامه، بهاء‌الدين خرمشاهي، تهران، علمي فرهنگي وسروش، چ دوم، 1367، ج2، ص991 .

13-براي آگاهي بيشتر ازاين موضوع ر.ك: حافظ نامه شرح غزل هاي 26، 176، 189.

14-سه مقاله‌ي ديگر، جلال آل احمد، تهران،  رواق،  چ دوم، 1342،  ص39.

15-نقد شعرسهراب سپهري، ص64.

16-صدسال داستان نويسي در ايران، ج 2،  ص67.

17-فرهنگ بزرگ سخن، ذيل مناره.

18-ارزيابي شتابزده، جلا ل آل احمد، تهران، اميركبير،  چاپ جديد، 1357، ص239.

19-درخدمت وخيانت روشنفكران، ص 171.

20-خسي درميقات، جلال آل احمد، تهران، امير كبير، چ سوم،  1370، ص52.

21-داستان های کودکان،  جلال آل احمد، تهران، فردوس، چ اول،  1374،  ص 30.

22-درخدمت وخيانت روشنفكران، ص42.

23-همان جا، ص32-33.

24-هشت كتاب، ص280.

25-قرآن كريم، سوره‌ي بقره، آيه 14 .

26-هشت كتاب، ص 277.

27-همان جا، ص 280 .

28-نقد شعر سهراب سپهري، ص260.

29-همان جا، ص18.

30-هشت كتاب، ص285-277 .

31-ر.ک،  اتاق آبی،  سهراب سپهری، تهران،  سروش،  ویرایش دوم،  1370،  ص30

32-عناصرداستان، جمال ميرصادقي، به نقل از صدسال داستان نویسی، ج2، ص 67 .

33- به يزدان كه تا درجهان بوده‌ام      به مي دامن لب نيالوده ام   (بیتی از نظامی به نقل ازلغت نامه دهخدا ذيل يزدان)

34-درخدمت وخيانت روشنفكران، ص51.

35-سفردرمه، تقي پورنامداريان، تهران، زمستان، چ اول، 1374، ص48.

36-مجموعه آثار احمد شاملو، دفتريكم، به كوشش نياز يعقوبشاهي، تهران، زمانه ونگاه، چ سوم، 1381، ص690.

37-سيامك صديقي«جلال آل احمد ازنگاه داستان نويسان»، روزنامه ی ‌جام جم، شماره1527(پنج‌شنبه17شهريور1384)ص5.

38- هشت كتاب، ص350 .

        توضیح ابیاتی که از مثنوی معنوی مولوی در متن مقاله آمده بدین شکل ارجاع داده شده است : ( شماره دفتر در سمت چپ ممیز وشماره بیت یا ابیات در سمت راست)

 

 

 

فهرست منابع ومآخذ

 

1-قرآن کریم

2-لغت نامه ی دهخدا

3-فرهنگ بزرگ سخن

4-ادبيات داستاني، جمال ميرصادقي، تهران، سخن، چ سوم، 1376.

5-ارزيابي شتابزده، جلا ل آل احمد، تهران، اميركبير،  چاپ جديد، 1357.

6- بوستان سعدي، به تصحیح دکتر غلام حسین یوسفی،  تهران، خوارزمی، چ سوم، 1368.

7- حافظ نامه، بهاء‌الدين خرمشاهي، تهران، علمي فرهنگي وسروش، چ دوم، 1367، ج2 .

8-خسي درميقات، جلال آل احمد، تهران، امير كبير، چ سوم،  1370. 

9-داستان های کودکان،  جلال آل احمد، تهران،  فردوس،  چ اول، 1374

10-داستان‌نويس هاي نام آورمعاصرايران، جمال ميرصادقي، تهران، نشراشاره، چ اول، 1384. 

11-درخدمت وخيانت روشنفكران، جلال احمد، تهران، فردوس، چ سوم، 1376.

 12-سه مقاله‌ي ديگر، جلال آل احمد، تهران، رواق، چ دوم،  1342.

13-صدسال داستان‌نويسي درايران، حسن عابديني، تهران، نشرتندر، چ دوم، 1369.

14- عناصرداستان، جمال ميرصادقي، تهران، سخن، چاپ سوم، 1367.

15- مثنوي معنوي، به تصحیح دکتر محمد استعلامی،  تهران،  زوار، چ دوم، 1372 .

16-نفدشعرسهراب سپهري، سيروس شميسا، تهران، مرواريد، چ اول، 1370، ص272 .

17-هشت كتاب، سهراب سپهري، تهران، كتابخانه‌ي طهوري، چ چهاردهم، 1374 .    

18-اینترنت،  سایت http: //fa.wikipedia.org .